آسپرین

زندگی،عشق، آسپرین و دیگر هیچ..

جمعه ها
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢۳  کلمات کلیدی:

عجب جمعه سرد و بارونيو تاريک و عجيبی

 تصورش بکن يک ساعت زير بارون سرد و غمگين باشی و هراس از ارتکاب يک گناه ظاهرا نابخشودنی تورو بيشتر بلرزونه رعد و برق پشت سر هم ميزنه ( واقعا مثله تو فيلما ) حتی ميتونستم سايمو روی ديوار ببينم٬ وسوسه انجام گناه ٬ در چنين شبهايی واقعا وحشتناک و شرم آوره ..........

کاملا خيس . خيس خيس ....اومدم خونه نمی دونم اينجور مواقع چرا اينقد دلم ميگيره

می دونم می دونم قرار نبود که اينجا همچين چيزهايی نوشته بشه

حالا که اينم مثله خيلی چيزای ديگه گذشت. لعنت به اين حسه نوستالوژ لعنت

و حالا من در حال خوردن ماست چکيده با چسپس و چای هستم

و دقيقا يه همچين احساسی دارم ماست با چای قاتيه قاتی . چی ميتونه مسکنی باشه بر همه دردها ؟

و من اينچنين شرمگين و متضرع شده ام

فعلا حوصله ندارم

باز هم بارون................... و باز هم رعد و چه مکافاتی برای جنايات خواهد بود

گريه کن...........

 آری با هر تپشی به آرامش ابدی نزديک خواهی شد

نفست را در سينه حبس کن به اميد تمام شدن

...........باز هم اشتباه

ای بيچارگان

بر گرفته از خاطرات يک ديوانه

نميدونم که چرا توی هر وبلاگی که ميرم اينو ميبينم؟؟

 قايقي خواهم ساخت.
خواهم انداخت به آب،
دور خواهم شد از اين خاك غريب ...

خيلی عجيبه

سمفونی رعد و برق همچنان می نوازد

بنواز ای نوازنده .............