آسپرین

زندگی،عشق، آسپرین و دیگر هیچ..

همیشه یه روزی هست که آخرین روزه..

 

خوب یادم هست (با همون لحن معروف) اواخر دبستان که بودم در اثر رفقای ناباب و ...کنجکاو شدم درمورد سیگار، که این دود سفید پای در بند چیه ؟! یه مغازه کوچیک نزدیک مدرسمون بود رفتم ازش سیگار بگیرم یارو پارچ آب یخ روم خالی کرد و گفت میام به مدیرتون اطلاع میدم که .. خلاصه در اولین قدم حسابی ناکام شدم بماند که بعدها الگوی مصرفمون تغییر کرد.. خلاصه چند روز قبل یه بچه احتمالا همسن و سال اونموقع من اومد مغازه یه دونه سیگار می خواست اونم گفت نخی نداریم بچهه یه کمی فکر کرد یه پاکت خرید..

کاش میشد دوباره بشینیم تو کافی شاپ و هی از پوچی این دنیا و .. بگیم و هی غر بزنیم و شکلات داغ فندقی بخوریم و .. راستی می دونی که زندگی هنوزم مثه یه هویجه

از ترکه میپرسن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چیکار میکنی ؟ میگه میرم بالای درخت، میگن وسط دریا که درخت نیست، میگه مجبورم . میفهمی ؟ مجبورم..

حالا منم مجبورم. میفهمی ؟ مجبورم

+   asprin ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir