آسپرین

زندگی،عشق، آسپرین و دیگر هیچ..

روزه خوری
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۳٠  کلمات کلیدی:

گذری کوتاه بر دانشکده......
چند روز پیش چند تا دختر دانشجو میرن  واسه خودشون کلی آبمیوه و بیسکوییت میخرن و یه جای خلوت پیدا میکننو خلاصه مشغول روزه خوری
ضایه ای بودن که یه مزاحم پیدا میشه  تصادفا این مزاحمه استاد متون اسلامی  همین دانشجوها بوده
شیخه مشغول سخنرانی  و ارشاد میشه که نباید و نباید و حرام است و .... از این مزخرفات
یکی از این دوشیزگان زیبا روی میگه که
دقت کنید به لحن و صدای این خانوم: حاج آقا من پریود هستم و در ادامه همه دوستان هم میگن که حاج آقا ما هم پریود هستیم
و شیخ ما همچون بزی در حال تکان دادن کله به نشانه تاسف به راه خودش ادامه میده
دانشجوی اولی با ناراحتی میگه حاج آقا اگه باور نمیکنید بفرمایید نگاه کنید
و قص الا هذا ..   ...
1 قیافه حاج آقارو تجسم کنید
2 لطفا این پیتزا فروشیهارو به خاطر رفاه حال این عزیزان قبل از افطار هم مفتوح فرمایند
3 کاش من استاد بودم تا میتوانستم دروغ گویان را از راستگویان جدا کنم و آنهارا به سزای اعمالشان برسانم
4  ........

مايکل تو بازم شيطونی کردی ؟ بيا از اين استاد ما ياد بگير