آسپرین

زندگی،عشق، آسپرین و دیگر هیچ..

no title
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱  کلمات کلیدی:

 

گويی زندگی بستنی قيفی ست در دستان بازيگوش آن دخترک برنزه که هميشه ظهرها سر راه ظاهرمي شد و قطره قطره از آن می چکید.

بستنی و هرم گرمای عطش و هوس ليسيدن يخ نرم مرا به رويايی خيلی دور می برد  همان رويايی که از حوادث روزمره به من نزديک تر است و ترس تمام شدن بستنی و پايان لذت ديدن خوردن آن بازيگوش ..

آری زندگی همان قطره قطره هايی بود که می چکيد همان خنده ها و شوق بوسيدنيها و ترس ديده شدن

شايد زندگی همه احساس پسرکی ۱۵ ساله باشد که در خيال خود عاشق دختر بچه ای شده است

و زندگی در لحظه ديدار پس از ۱۱ سال دچار تقعر می شود و آيينه ها جور ديگری به نمايش در می آيند ..

زندگی شايد در لحظه تولد خودخواهی بود که مرد .

و حال افکاری چنان حقير می شنوم از تازه تر ها که چاره ای جز تهوع و فراموش کردنشان ندارم ..

((علاج درد اين نبود عزيزم . تو بازم اشتباه کردی .برای زندگی هم زياد زور ( ضور ) نزن که همه از يه جا اومدن و به يه جا می رند . اونقدا ارزش نداره که بخوای خودتو به روز مرغای تلاونگ بندازی که مرغای آسمون از اون بالاها دارن بهشون می خندن .. بفهم چی ميگم ))

 آسپرين ۱۱/۳/۸۶