آسپرین

زندگی،عشق، آسپرین و دیگر هیچ..

و این سپتامبر لنتی و آرزو برای خوشبختی دوستان

 

کاش تموم نمیشد..

مثل آرزوی داشتن بستنی قیفی که با هر لیسی کم نشه، تو زمانهای بچگی

 

13 سال که آسپرین داره نوشته میشه و امروز به این فکرم که چرا و یا تا کی باید نوشته بشه آیا ؟

هنوز دلیلی هست برایش ؟

 

آسپرین94/6/31

+   asprin ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٧/۱

و این زندگی من است

 

 

 در باغی رها شده بودم

نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟

آیا این باغ سایه روحی نبود؟

که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟

 

ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد

صدایی که به هیچ شباهت داشت

 

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟

 

ناگهان رنگی دمید

پیکری روی علف ها افتاده بود

انسانی که شباهت دوری با خود داشت

باغ در ته چشمانش بود

وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود

 

وزشی برخاست

روشنی تندی به باغ آمد

باغ می پژمرد

و من به درون دریچه رها می شدم..

 

سهراب سپهری

 

کاش می شد بار دیگر زیر مهتاب آسمان را در آغوش کشم

آسپرین94/6/13

+   asprin ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir