آسپرین

زندگی،عشق، آسپرین و دیگر هیچ..

Irresponsible Hate Anthem
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳۱  کلمات کلیدی:
 

 

-- يه روز يه آسپرينه مي خواسته آدم بشه كه پينوكيو بهش زنگ ميزنه ميگه كه تو ديگه اشتباه نكن

-- فضاهاي تهي مارا به سوي خود مي كشند

  تا تهي شويم آنگونه كه هستيم

 ..

  سنگهاي درخشان جذب ميكند مغز كودكمان را

  رقص بدنهاي پوسيده

  روح هاي خاموش

  اثبات بودن براي نبودن

  جستجوي عشق در آِيينه ديواري

  حس تنهايي ماه

  لذت ماه

  اتاقهاي خالي

  سينه بندهاي رنگي

  دستهاي لرزان

  آيينه هاي شكسته

  اتاقهاي كاملا خالي

 ۷  سال

  چشمهايمان را مي بندند

  و شوق ديداري كه لبريز شد از جام وجودش

 

 

-- بالاخره پايان هم پاياني دارد

-- آسپرين شما را به ديدن ادامه زندگي دعوت مي نمايد..

 

آسپرين ۳۱/۴/۸۵

 

Irresponsible Hate Anthem


SMELLS LIKE TEEN SPIRIT
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٥  کلمات کلیدی:

 -- تقديم به روحي كه جسمش مرا در انزوا مي خراشد

 

-- در زندگي شاديهاي زودگذري هست كه زخمهاي پايداري را از خود به جا مي گذارد

-- سخت ترين قسمت زندگي همين زندگي كردنشه

-- نميدونستم دو تيكه يخ چقدر زود و راحت به هم ميچسبن

--و عدالت كالايي است كه با توجه به تورم قيمتش تعيين ميشود

-- برای متفاوت تر شدنت بايد بگی نه من اصلا فوتبال نگاه نميکنم

 

  آسپرين۱۵/۴/۸۵

 

this battered room i've seen before
the broken bones they heal no more, no more
with my last breath i'm choking
will this ever end i'm hoping
my world is over one more time


theres always something different going wrong
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱  کلمات کلیدی:

 

-- آخرين پريود مغزي
   آخرين فرصت
   اجازه بده عشق لاي شيارهاي مغزت لونه كنه..

-- براي احمق بودن دليل لازم نيست ٬براي نبودنش لازمه

-- هم كمتر حرف بزن و هم كمتر عمل كن كه اين براي شما بهتر است از آن

 

 آسپرين ۱/۴/۸۵

 

 

تمام روز در ‌آينه گريه مي كردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پيله تنهاييم نمي گنجيد
و بوي تاج كاغذيم
فضاي آن قلمرو بي آفتاب را
آلوده كرده بود

..

و باد ‚ باد كه گويي
در عمق گودترين لحظه هاي تيره همخوابگي نفس مي زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار مي دادند
و از شكافهاي كهنه دلم را بنام مي خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهاي زندگيم خيره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
كه از نگاه ثابت من ميگريختند
و چون دروغگويان
به انزواي بي خطر پلكها پناه مي آوردند
كدام قله ‚ كدام اوج ؟
مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ
در آن دهان سرد مكنده
به نقطه تلاقي و پايان نمي رسند ؟
به من چه داديد اي واژه هاي ساده فريب
و اي رياضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلي به گيسوي خود مي زدم
از اين تقلب ‚ از اين تاج كاغذين
كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبنده تر نبود ؟
چگونه روح بيابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ايمان گله دورم كرد
چگونه نا تمامي قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد
چگونه ايستادم و ديدم
زمين به زير دو پايم ز تكيه گاه تهي مي شود
و گرمي تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمي برد
كدام قله كدام اوج ؟
...

و قطره هاي خون تازه مي آرايد
تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه اي بر آب

..

  

theres always something different going wrong
the path i walk is in the wrong direction
there's always someone fucking hanging on
can anybody help me make things better

your tears don't fall they crash around me
her concious calls the guilty to come home